![]() وبنوشتههای عبدالحمید روزیطلب!
|
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش حتی هوس قمار دیگر!
پس نوشت:
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار بود هرآن که او را نکشند
پ.ن:
شهادت هنر مردان خداست...
اگر آه تو از جنس نیاز است...
پس نوشت:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت!
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر کار اهل دولت میکنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
و از رفیقان ره استمداد همت میکنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطفها کردی بتا تخفیف زحمت میکنم
زلف دلبر دام راه و غمزهاش تیر بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم
دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم
حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
پ.ن:
1. حال خوشي دارم. چرا نداشته باشم؟ ديشب عزيزي فالي به نيت وصف حالم گرفت، غزل بالا آمد! تا حالا اين جوري تحويلم نگرفته بودند!
2. مهدي عزيز در دنياي وبلاگ نويسي هم به ما پيوست! خوش آمدي برادر. گور باباي روزگار! رفاقت را عشق است! خدا تو را براي ما و ما را براي تو و همه مان را براي خودش حفظ كند.
3. پرونده نقطه هفتم هم بسته شد. اين بار هزار را هم رد كرديم. عرض تشكر و خسته نباشيد حسابي اول به بهمن و بعد به همه بروبچ نقطه.
4. صداي پاي شب هاي قدر را مي شنويد؟
5. گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم...
6. گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم...
زت زياد
حق!
پس نوشت:
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده وآنگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
پ.ن:
۱. لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
۲. نه در مسجد گزارندم که رندی
نه در میخانه کاین خمار خام است!
المنه لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره لیلی
رخساره محمود و کف پای ایاز است
بردوختهام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است
در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است
پ.ن:
۱. رمضاني ديگر رسيد....
۲. هر كسي همنفسم شد٬ دست آخر قفسم شد
من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد...
۳. من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها٬ حالا خودم دارم توبه می کنم!
۴. اوضاع آرامش قبل از طوفان گزارش شده! ما که جانمان در میشه برا دعوا!!![]()
۵. شنبه نقطه هفتم را ببنید.
زت زیاد
حق!
پس نوشت:
منم که بی تو نفس میکشم زهی خجلت مگر تو عفو کنی ور نه چیست عذر گناه

ديرگاهی است كه در اين تنهايی
رنگ خاموشی در طرح لب است،
بانگی از دور مرا میخواند
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنهای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته،
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سر بسر افسرده است.
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد.
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد.
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نيست در اين خاموشی
دستها پاها در قير شب است.
پ.ن:
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
پ.ن:
۱. غلط کردم....
۲. نقطه هفت هم صفحه بندی شد! خدا میداند که چقدر بیتاب نوشتن این جمله بودم. به کوری چشم تمام شبنامه نویسان و آنهایی که بهشان خط دادند نقطه هنوز پابرجاست!
۳. سال پیش بین خودم٬ اردو مشهد و نقطه یکی باید میرفت شمال. امسال اما هیچ علاقه ای به شمال رفتن ندارم.
۴. دوستان عزیز هیات! من رو مجبور به انتخاب بین هیات و نقطه نکنید لطفن...
۵. به یک آشنا: اگه واقعن زندگی کولیوار رو دوست داری یه سری به ما بزن! البت خودت رو هم معرفی کنی بد نیست.
۶. ناامیدم از زمین و از زمان...
۷. به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه!
۸. اصولن در جایی که نه کارت را قبول دارند نه فکرت را بهتر است فرار را بر قرار ترجیح بدهی!
زت زیاد
حق؟؟!
در عشق توام نصيحت و پند چه سود
زهراب چشيدهام مرا قند چه سود
گويند مرا که بند بر پاش نهيد
ديوانه دل است پاي در بند چه سود
پ.ن:
۱. به قول دوستی زندگی مان شده مثل زندگی کولی ها!
۲. بالاخره آمد آن روزی که من هم اردو مشهد نروم ... و چه زود رسید...
۳. شاید زمانش رسیده که کم کم دور فعالیت دانشجویی خط قرمز بکشم!
۴. خدا این ترم را به خیر کناد!
۵. این هم پی نوشت از خودم! عزیز دل برادر!
زت زیاد
حق!
عبور باید كرد .
صدای باد می آید، عبور باید كرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشكیل برگ ها ببرید.
مرا به كودكی شور آب ها برسانید.
و كفش های مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زیبایی خضوع كنید.
دقیقه های مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنید به یك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان كنیدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان بدهید.
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
پ.ن:
...................................................................
...................................................................
..................................................................
زت زیاد
حق!!!
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگر سجدهء تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
پ.ن:
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند!