![]() وبنوشتههای عبدالحمید روزیطلب!
|
گفتند: «کلاغ»، شادمان گفتم: « َپر»
گفتند: «کبوترانمان»، گفتم: « پَر»
گفتند: «خودت»، به اوج اندیشیدم
در حسرتِ رنگِ آسمان گفتم: « پَر»
گفتند: «مگر پرنده ای؟»، خندیدم
گفتند: «تو باختی» و من رنجیدم
در بازی کودکان فریبم دادند
احساسِ بزرگِ پَر زدن را چیدم
آن روز به خاک آشنایم کردند
از نغمهء پرواز جدایم کردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنهء این زمین رهایم کردند
حالا، همه عزم پر گرفتن دارند
دستانِ مرا دوباره می آزارند
همراهِ نگاهِ مات و بی باور من
از روی زمین به آسمان می بارند
گفتند: «پرنده»، گریه ام را دیدند
دیوانهء خاک بودم و فهمیدند
گفتم که:«نمی پرد»، نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند
پ.ن:
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
پ.پ.ن:
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
با خود گناه نیست اگر گفتگو کنم
پرواز را برای خودم آرزو کنم
گاهی دم غروب دلم تنگ می شود
لک می زند که با تو کمی گفتگو کنم
عمری نشستم و به سراغم نیامدی
باید به درد بی کسی خویش خو کنم
هر جا که فکر می کنم امروز رفتهام
دیگر کجا نگاه تو را جستجو کنم
خود را به هر دری که زدم حاصلی نشد
سوی کدام در که نبسته است رو کنم
پ.ن:
0. طبق معمول این پ.ن ها ربطی به هم ندارند.
1. شعر را همین طوری نوشتم! دوستان نگذارند به حساب ریاکاری!
2. دوشنبه یه دوره هشتی دانشگاه (ورودی 52) که بعد از گرفتن لیسانس رفته بود کانادا و دکتراشو اونجا گرفته بود، اومد دفتر نقطه. توی همون برخورد کوتاهی که باهاش داشتم چندتا چیز جالب وجود داشت: 1-از رفقای دوران دانشجویی دکتر مشایخی و دکتر دورعلی بود. 2-چاپ یه مجله غیر علمی توسط خود دانشجوها براش جالب بود. 3-سرعت اینترنت دانشگاه رو خیلی بد میدونست. 4-براش جالب بود که خیلی از دانشجوها برای فوق میرن رشته های مدیریت و اقتصاد. 5-این که توی کتابخونه مرکزی فقط دو نفر پاسخگوی مراجعه کنندهها بودند براش عجیب بود و میگفت که باید خیلی بیشتر از این باشه. 6-با اینکه همون روز توی دانشگاه سخنرانی داشت اما خیلی ساده لباس پوشیده بود. شلوار جین، تیشرت و یه کت معمولی. 7-علاوه بر همه چیزهایی که پرسید در مورد کرایه تاکسی هم نرخ همه مسیرها رو سئوال کرد. 8-حجم زیاد دوره لغت نامه دهخدای نقطه براش عجیب بود. (این لغت نامه چاپ قدیمی و 50 جلده، چاپ جدیدش 6 جلده) 9-زمان اونا به شیمی می گفتن شیمی لخت! (در مقابل مهندسی شیمی) 10-جباری از تربیت بدنی و متقی پور از مرکز گرافیک زمان اونا هم درس می دادن! 11- و به عنوان حسن ختام: اون موقع هم صنایع مسخره همه بوده! مثلن موقع مسابقه فوتبال دانشکدهای مکانیکیها شعار می دادن:« مکانیک موشک میسازه، سازه(همون عمران) آفتابه سازه» بعد مکانیکیها و سازهایها با هم می گفتن:« خاک تو سر صنایع!». راستی طرف مکانیک خونده بود.
3. ما هشتاد و يکیها دوره سی و ششی دانشگاه هستيم.
4. احمدی نژاد به طرز وحشتناکی به حرفهایی که میزنه و کارایی که میکنه ایمان داره! و همین ایمانشه که داره مملکت رو به باد میده. خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه.
5. من میان ترم داشته بیدم![]()
6. در این شبهای بارانی...
7. به فرید عزیز:« ما اکثر العبر و اقل الاعتبار!»
8. این روزها بد جوری دلم برای آرامش مسجدالحرام تنگ شده.
9. من ریاکارم. ریاکار قهاری هم هستم اما بی آبرو نشدنم برمیگردد به ستار بودن خدا.
10. اگر آدم باشیم خودش میآید سراغمان چون این ما هستیم که غایبیم.
۱۱. بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران...
زیاده عرضی نیست
زت زیاد
حق!
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این روابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما
پس نوشت:
نمیبینم نشاط عیش در کس نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی
شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می كنم تنها از جاده عبور،
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی.
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر، سحر نزدیك است،
هردم این بانگ برآرم از دل
وای، این شب چقدر تاریك است!
خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره ای كو كه بدان آویزم؟
مثل این است كه شب نمناك است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیك، غمی غمناك است.
پ.ن:
زت زیاد
حق؟!
پس نوشت:
این جا رو بخونید٬ جالبه!
من در اين تاريكی
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگی ام را بچرد.
پ.ن:
سکوت....
پس نوشت:
دل به دريا بزن در شبِ طوفان
تا به کی سر زدن بر درِ زندان
تا کِی تنهايی ....
پس پس نوشت:
یاد من باشد تنها هستم...
نیایش
دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ،
هر قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ،
باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ:
شلاقي كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما،
جنگل يكرنگي بدر آرد سر.
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.
زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم ،
آكنده شويم از والا "نُت" خاموشي.
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را ،
و دگر نقشي ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ،
باشد كه نماند مرز، كه نماند نام.
اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.
گه گاه ، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدين در تو شود خاموش.
پس نوشت:
این هم اظهار لطف یکی از دوستان بعد از خواندن این پست
....: کوتوله رياکار
....: يه متن مي نويسم
....: به همين تيتر
....: ![]()
....: سر و روتو گه ميگيرم شايد رستگار شدي
و لحظاتی بعد:
لیمو تلخ: zin pas ignor mishavi, ham dar fazaye majazi ham dar fazaye haghighi
.... : خدارو شکر
.... : همين رو مي خواستم
کاش هميشه زمستان بود
آن وقت
توجيهی براي دستان هميشه سرد و بی محبتم داشتم.
پ.ن:
1. این نامه یک مخاطب خاص دارد و کلی مخاطب عام!
2. این نامه را شدیدن ممیزی کردم تا توانستم این جا بگذارمش!
3. از آدمی با مشخصا.. تا ..عت قاطی بشود نقل قول است و نمی شود کاریش کرد!
4. عجب روزگاری شده!
زیاده عرضی نیست
زت زیاد
حق!
پس نوشت:
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
همیرویم به شیراز با عنایت بخت زهی رفیق که بختم به همرهی آورد