![]() وبنوشتههای عبدالحمید روزیطلب!
|
با صـبا در چــــمن لاله ســـحر میگفتم که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایم از می لعل حـکایت کن و شــیرین دهنان

پ.ن:
حالا ماییم و سه مهمان عزیز که بایستی چو جان خویشتن داریمشان...
نه نشاط دوستانم نه فراغ بوستانم
بروید ای رفیقان به سفر که من اسیرم
پ.ن:
به انکراتیک: اما آنچه مرا ویران کرد اشک های حاج آقا مرتضوی بود ...
لااقل ما فحش ناموسی نخوردیم...
تکمله
این دیالوگ را برای روشن شدن اوضاع می نویسم:
X*: با این وضعی که بوجود اومده چرا هنوز اصرار دارید که شهدا رو بیارن؟
مهرداد بذرپاش*: اگه این کار رو نکنیم غرور بچه ها شکسته میشه و فردا میگن اینا جلو
انجمنی ها کم آوردن!
.
.
توضیحات:
1. این گفتگو حدودن یک ساعت قبل از آوردن شهدا به مسجد انجام شده.
2. X از مسئولین بسیج دانشگاه امام صادق (ع) است.
3. مهرداد بذرپاش ورودی77صنایع شریف، مسئول اسبق بسیج دانشگاه و مشاور فعلی
رییس جمهور است!
در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند برما
تاوان این خون تا قیامت ماند برما
پ.ن:
من زخم های کهنه دارم، بی شکیبم...
نامرد مردم ما، خدا! نامرد مردم
بی درد مردم ما، خدا! بی درد مردم
از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم
زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم
پ.ن:
خداااااااااااااااااااااااااااااااا........
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
پ.ن:
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
پ.ن:
کربلا یعنی اطاعت از امام ... گه به حکم او نشستن، گه قیام
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
پ.ن:
احساس می کنم مثل کسی هستم که روز عاشورا از ترس مال و جان امام حسین رو تنها گذاشته و برای خودش این توجیه رو میآره که: چه من باشم چه نباشم اینا امام حسین رو
می کشن، پس بهتره من به فکر خودم باشم...
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
پ.ن:
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا.....
به خدا می ترسم....
چون من گدای بی نشان، مشکل بود یاری چنان
سـلطان کـجا عـیش نهــان با رنـد بازاری کنــد
پ.ن:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم...
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
پ.ن:
رفاقت مثل گوهري است در دستان ما....
طوبي ز قامت تو نيارد که دم زند
زين قصه بگذرم که سخن مي شود بلند!
پ.ن:
ماييم و کهنه دلقي کآتش در آن توان زد...
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بیطاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آوردهای به تحفه مرا
بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود میبروی
بگو بگو که چرا دیر دیر میآیی
نفس نفس زدهام نالهها ز فرقت تو
زمان زمان شدهام بیرخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفا
مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ میروی به شیوه گری
بیا بیا که چه خوش میخمی به رعنایی
پ.ن:
توی این دوهفته اخیر اگر بروبچه های نقطه نبودند٬ دق مرگ شده بودم!
پ.پ.ن:
ترسـم ایـن قـوم که بر دردکشـان مـیخنـدند در سـر کار خـرابات کـنند ایمان را
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
اَینَ قاصِمُ شوکةِ المُعتَدینَ
کجاست آن درهم کوبنده شوکت از حد گذرانندگان
پ.ن:
بگذار این «سال های حرام» بگذرد...
چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
چهل روز از آخرین آپدیت اینجا گذشت. میخواستم مدتی آپدیت نکنم، همین جوری شد چهل روز! نه اینکه توی این چله چیزی ننوشتهباشم، که بیشتر هم شد نوشتنهایم. برای این نوشتهها اسم هم گذاشتهام:«پست های ثبت موقتی». پست هایی که گزینه «ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ»شان فعال میشود. داشتم فکر میکردم که چی بنویسم یا چطور بنویسم! یکی دوتا مطلب توی ذهنم بود که دیدم به درد نمی خورد. بعد خواستم یکی از همان «پستهای ثبت موقتی» را بگذارم، دیدم بهتر است همان طور موقتی بمانند. در نهایت هم دست به دامن حافظ شدم تا آپدیت کنم. خلاصه اینکه مجددن هستیم خدمتتان.
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا به تفرج گذری بر لب دریا نکنی