تبليغاتX
من،بی‌نقاب
من، بی نقاب
وب‌نوشته‌های عبدالحمید روزی‌طلب!

دردمندی من سوخته ی زار و نزار
ظاهرن حاجت تقریر و بیان این همه نیست

پ.ن:
نداند(ندانند) که ما را سر جنگ نیست   وگرنه مجال سخن تنگ نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:1  توسط لیمو تلخ 

دل تنگم
- دل تنگم و تنها -
به اندازه‌ی تنهايی پرنده‌ای در برف
به اندازه‌ی بال‌های کلاغ‌های واژگون
به اندازه‌ی درخت‌هايی که ردّ هيچ يادگاری بر خويش ندارند
و هيچ‌وقت کسی به آن‌ها تکيه نزده است
و هيچ‌وقت کسی زير سايه‌ی آن‌ها آواز نخوانده است...

پ.ن:
شُکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری   می کــند درد مـرا از رخ زیبــای تو خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 13:57  توسط لیمو تلخ 

سپس دل‌هایتان سخت شد، به سختی سنگ، یا از آن هم سخت‌تر!
سوره بقره، آیه74

پ.ن:
من امشب صدا می‌کنم درد را   که آتــش زند این دل ســــرد را



آقای مسئول بسیج!
شما که ................................
............................................
............................................
به فرموده برداشتم. هرکس متن را می خواهد میل بزند یا کامنت بگذارد.


دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی   که هـیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود


..........................
.............................
......................................
بی خیال بابا! ما ایرانی ها مشکلی که داریم اینه که بیش از اندازه هر آدمی ازش توقع داریم..


دندان روی جگر گذاشتن درد دارد! دندان روی جگر گذاشتن سخت است! دندان روی جگر گذاشتن، جگر را پاره پاره می‌کند! دندان روی جگر گذاشتن خون به دل آدم می‌کند! .....
دندان روی جگر گذاشتن وظیفه است!....
من زخم‌های کـهنه دارم بی‌شکیبم   من گرچه این‌جا آشیان دارم، غریبم...


ببخشید پریشانی این پست را که مخلوطی است از چهار پنج پست ثبت موقتی.
البت پریشانی اصلی از نگارنده است...
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود   کی خلاصــش بود از محنت سرگردانی
 
زت زیاد
حق!
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 2:15  توسط لیمو تلخ 

زاهـد ظـاهـرپرسـت از حـال مـا آگـاه  نيــست
در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اکراه نيست

در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل کسي گمراه نيست

تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهـــيم راند
عرصه شـطرنج رندان را مجال شاه نيست

چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
زين معمـا هيچ دانا در جهان آگاه نيــست

اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است
کـاين هــمه زخــم نهان هــست و مــجال آه نيــست

صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب
کاندر اين طغرا نشـان حسبه لله نيست

هر که خواهـد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست

بر در مـي خانه  رفـــــتن کار يک رنــــــــگان بود
خودفروشان را به کوي مي فروشان راه نيست

هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشـــريف تو بر بالاي کس کـــوتاه نيست

بنــده ي پيــر خــراباتم که لطفــش دايــم اســت
ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست

حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربي ست
عاشـق دردي کش اندر بند مال و جاه نيـست

پ.ن:
       بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم ... که از سوال ملولیم و از جواب خجل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 23:52  توسط لیمو تلخ 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

پ.ن:
   حرفهايم بماند براي خودم و ...

تکمله:
   دوستاني که اين روزها دم از اتحاد مي زنند لطفن بيايند مرا هم خرفهم کنند که ما با کي
   و سر چي و چرا بايد اتحاد داشته باشيم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 3:29  توسط لیمو تلخ 

ز کــوی یار مــی آید نســیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
bahar

پ.ن:
۱. نمی خواهم در مورد ۲۲اسفند صحبت کنم چون یادآوری آن روز به اعصابم خیلی فشار می آره.
۲. آدم کینه ای نیستم اما اگر کینه کسی رو به دل بگیرم تا زهرم رو بهش نریزم راحت نمی شم! (قابل توجه مسببین ۲۲اسفند)
۳. حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ...

زت زیاد
حق!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385ساعت 0:59  توسط لیمو تلخ