![]() وبنوشتههای عبدالحمید روزیطلب!
|
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگها با دل ِ مجروح ِ بلاکش دارم
پ.ن:
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته غمزه خود را به نماز آمدهای
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
پ.ن:
بکن معاملهای وین دل شکسته بخر...
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد؟
پ.ن:
میخواره و سر گشته و رندیم و نظرباز...
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی، بکش چنان که تو دانی
پ.ن:
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی بصری
پ.ن:
ارادتی بنما تا سعادتی ببری...
تا چـند عـمر در هوس و آرزو رود
ای کاش این نفس که بر آمد فرو رود
پ.ن:
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم...
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
پ.ن:
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان کوته نتوان کرد که این قصه دراز است