![]() وبنوشتههای عبدالحمید روزیطلب!
|
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر می فروش
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی...
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
پ.ن:
به می عمارت دل کن...
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشیـد بار تن، نتـوانـم
من بنده آن دمم که ساقی گوید «یک جام دگر بگیر» و من نتوانم
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود

نرگس کرشمه میبرد از حد، برون خرام
ای من فدای شیوه چشم سیاه تو
پ.ن:
از همچو تو دلداری دل برنکنم، آری...
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
پ.ن:
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم...
آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی
زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
پ.ن:
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است...
در آتش ار خیال رخش دست میدهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
پ.ن:
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاک...
سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
پ.ن:
به شهر خود روم و شهریار خود باشم...
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس
پ.ن:
به بهمن:
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می نوش که این قدر زجهان کسب مال و جاهت بس
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و اهلی من قبله العذارا
پ.ن:
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم...
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
پ.ن:
چو یار بر سر صلح است و عذر میطلبد...
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
پ.ن:
قصه العشق لا انفصام لها...
دیگر قرار بی تو ماندن نیست در دل
کی می شود روشن به رویت چشم یاران؟
پ.ن:
بده ساقی شراب ارغوانی...
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند
پ.ن:
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او...
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
پ.ن:
خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد...