تبليغاتX
من،بی‌نقاب
من، بی نقاب
وب‌نوشته‌های عبدالحمید روزی‌طلب!

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر می فروش

گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش

پ.ن:
      
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 13:14  توسط لیمو تلخ 

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غم​هایش سپردم نیست آرامم هنوز

پ.ن:
       به می عمارت دل کن...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 16:4  توسط لیمو تلخ 

من بی می ناب زیستن نتوانم    بی باده کشیـد بار تن، نتـوانـم
من بنده آن دمم که ساقی گوید    «یک جام دگر بگیر» و من نتوانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 14:2  توسط لیمو تلخ 

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مساله لایعقل بود

يا غريب الغربا

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 13:35  توسط لیمو تلخ 

نرگس کرشمه می​برد از حد، برون خرام
ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

پ.ن:
        از همچو تو دلداری دل برنکنم، آری...

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 15:45  توسط لیمو تلخ 

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

پ.ن:
       گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 15:40  توسط لیمو تلخ 

آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی
زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو

پ.ن:
        زبان ناطقه در وصف شوق نالان است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 2:22  توسط لیمو تلخ 

در آتش ار خیال رخش دست می​دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی

پ.ن:
       اگر شراب خوری جرعه​ای فشان بر خاک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 1:22  توسط لیمو تلخ 

سه بوسه کز دو لبت کرده​ای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

پ.ن:
       به شهر خود روم و شهریار خود باشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 16:27  توسط لیمو تلخ 

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس

پ.ن:
به بهمن:
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می نوش   که این قدر زجهان کسب مال و جاهت بس

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 22:54  توسط لیمو تلخ 

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و اهلی من قبله العذارا

پ.ن:
       حاشا که من به موسم گل ترک می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 13:25  توسط لیمو تلخ 

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی​حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

پ.ن:
       چو یار بر سر صلح است و عذر می​طلبد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 16:53  توسط لیمو تلخ 

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

پ.ن:
        قصه العشق لا انفصام لها...

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 7:29  توسط لیمو تلخ 

دیگر قرار بی تو ماندن نیست در دل
کی می شود روشن به رویت چشم یاران؟

پ.ن:
       بده ساقی شراب ارغوانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 23:15  توسط لیمو تلخ 

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند

پ.ن:
       تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 15:59  توسط لیمو تلخ 

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم

نیست در کس کرم و وقت طرب می​گذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

پ.ن:
       خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 10:8  توسط لیمو تلخ