تبليغاتX
من،بی‌نقاب
من، بی نقاب
وب‌نوشته‌های عبدالحمید روزی‌طلب!

ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده
هرکی می گه شونزده نیست
هیفده، هیجده، نوزده، بیست!

پ.ن:
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 3:37  توسط لیمو تلخ  | 

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

پ.ن:
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 2:1  توسط لیمو تلخ  | 

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا، بنشینم و برخیزم

پ.ن:
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم...

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 1:18  توسط لیمو تلخ  | 

گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
کدام در بزنم، چاره از کجا جویم؟

پ.ن:
صلوات بفرس آقا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 7:57  توسط لیمو تلخ  | 

رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا تا بمیرم
رفتم جیگرکی دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفت: پس سگت چی، زنت چی، بچه ات چی
رفتم برم جنگ
ولی آتیش نسیمت نذاشت...

پ.ن:
به هرزه عمر بی می و معشوق می گذرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 20:31  توسط لیمو تلخ  | 

گاهی وقتا دل برام دست می زنه
با پا می کشه، پس می زنه
عقلی که زخمش چرکیه، دیگه مرخص می زنه...

پ.ن:
وقتی قل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 2:52  توسط لیمو تلخ  | 

یا جفا، یا خبر مرگ تو یا وصل رقیب...

پ.ن:
به باد (گ..) می رویم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:56  توسط لیمو تلخ  | 

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

پ.ن:
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 1:12  توسط لیمو تلخ  |